فرزند جاوید مکتب قرآن بود و به نماز ایستادنش دیدنی بود و قرآن خواندنش شنیدنی. او یکی از منتظران واقعی مهدی موعود (عج) و همیشه چشم انتظار ظهور حضرتش بود.
مادرش از او می گوید: ....
شهید سید مهدی نجم السادات در سال 1341 در روز نیمه شعبان ( ولادت حضرت قائم (عج) )به دنیا می آید و به همین مناسبت نام او را مهدی می گذارند. او در خانواده ای متدین رشد کرده و از همان کودکی وارد مسجد می شود.
شهید نجم السادات با اولین آواهای مردم انقلابی همنوا می شود. پس از انقلاب نیز در سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران در می آید. وی در دوران جنگ مسئولیت هایی ازجمله قائم مقام طرح و عملیات و مسئول محور در عملیات کربلای چهار و مسئول محور در عملیات کربلای پنج را داشته است.
شهید نجم السادات در دوران حضورش در جبهه چندین بار مجروح می شود ولی هر بار پس از مداوا به جبهه باز می گردد و سرانجام در 9 بهمن 1365 بر اثر ترکش بمب های خوشه ای دشمن به فیض شهادت نائل می گردد.
شهید نجم السادات: رزمنده ایستاده پشت دوشکا
او به مرحله ای از اخلاص و کمال رسیده بود که ترس در وجودش معنا نداشت. شجاعتش زبانزد خاص و عام بود. وی را حمزه ی مسجد جزایری لقب دادند. از صورتش نور می بارید، هرکه او را می دید شیفته ی اخلاق نیکویش می شد. او خود را متعلق به همه ی قومیت ها می دانست.
....
نام: سید احمد
نام خانوادگی: رحیمی
نام پدر: سید محمدرضا
تاریخ تولد:3/1/1338
تاریخ شهادت:24/1/1361
محل شهادت: منطقه شرهانی
عملیات: والفجر1
دانشجوي شهيد سيد احمد رحيمي فرزند سيد محمد رضا در سوم فروردين 1338 درخانواده اي متدين، آگاه و هوشمند در شهر بيرجند پا به عرصه وجود نهاد در آغاز كودكي روانه مكتب خانه شد و قرآن را فرا گرفت تحصيلات ابتدايي را در دبستان حكيم نزاري، راهنمايي را در مدرسه راهنمايي شهيد مطهري و دبيرستان را در دبيرستان طالقاني بيرجند به اتمام رساند و در سال 1356 پس از شركت در آزمون سراسري در دانشكده پزشكي تهران پذيرفته شد و مشغول تحصيل گرديد. شهيد سيد احمد رحيمي از برجستگي هاي اخلاقي، هوش سرشار، قدرت فرماندهي و توان مديريتي فوق العاده اي بهره مند بود. همين امر باعث شد كه بسان ستاره اي نوراني در آسمان انديشه همشهريان خود همواره درخشان بماند و دوست و دشمن يك دل و يك زبان او را تحسين نمايند و شخصيت چند بعدي وي را بستايند.
پايبندي احمد به مباني اسلام و دلسوزي اش نسبت به محرومين موجب شد تا فعاليت مذهبي- سياسي اش را از همان دوران دبيرستان آغاز نمايد و اولين مبارزه علني ايشان در مسجد آيت الله آيتي بيرجند اتفاق افتاد، ايشان پس از پايان نماز مغرب و عشا طي سخراني مهيجي از وزير دربار وقت- اسد الله علم- به سختي انتقاد نمود و كساني را كه به ظاهر همراه با انقلابيون و در باطن جيره خوار دستگاه علم بودند مورد خطاب قرار داد و گفت: مردم براي افرادي كه گندمهاي اسدالله علم در منازلشان انبار شده ارزشي قايل نيستند. اين حركت باعث شد كه مأمورين ساواك ايشان را دستگير نمايند اما با هوشياري از زندان رهايي يافت، و از آن پس نامش در صحيفه ياران امام ثبت شد.
فعالیت ها در دانشگاه
سيد احمد در دانشگاه فعاليت هاي خود را به گونه اي شكل يافته دنبال كرد، ايشان كه از اعضاي اصلي انجمن اسلامي دانشكده پزشكي بودند در يكي از جلسات درس كه حجاب اسلامي از سوي استاد جامعه شناسي مورد انتقاد واقع شد و در ميان بهت و حيرت دانشجويان با استواري از جا بلند مي شوند و با شجاعت تمام از حجاب دفاع نمود و استاد را قانع مي سازند. اين دفاع جانانه و ساير سخنراني هاي ايشان در محيط دانشگاه باعث شد كه بسياري از دختران دانشجو به حجاب رو بياورند و حتي دختر يكي از سناتورهاي شاه كه همكلاس ايشان بود از سيد احمد تقاضا مي نمايد كه منابع بيشتري درباره حجاب در اختيار ايشان بگذارد.
قبل و بعد از پیروزی انقلاب
با وزيدن نسيم انقلاب سيد احمد به فعاليت هايش عليه رژيم وسعت بخشيد و براي انتقال اعلاميه هاي حضرت امام از تهران به بيرجند چهره و نوع پوشش خود را تغيير مي داد. او در راهپيمايي هاي تهران، مشهد و بيرجند حضوري چشمگير داشت و از نزديك شاهد تظاهرات خونين هفده شهريور در ميدان ژاله بود. با پيروزي انقلاب اسلامي و بازگشايي دانشگاه ها به ادامه تحصيل پرداخت. و با شخصيت هايي چون: آيت الله بهشتي، آيت الله مطهري و آيت الله مفتح رابطه اي نزديك داشت. چندي نگذشت كه در سيزده آبان ماه 1358 به همراه تعداد ديگري از از دانشجويان خط امام، لانه جاسوسي آمريكا را به تصرف درآورد. به اذعان دانشجويان او يكي از چهرههاي موفق فتح لانه جاسوسي بود و بارها به نمايندگي دانشجويان در تجمع مردم حضوريافت و به روشنگري پرداخت.
شهيد رحيمي به درخواست دادسراي انقلاب اسلامي بيرجند به اين شهرستان مراجعت نمود و مسئوليت فرماندهي سپاه پاسداران منطقه را پذيرفت و دوران خدمتش در سپاه مقارن بود با آغاز جنگ تحميلي، حركات كور منافقين، خيانت بني صدر، فعاليت تروريستهاي اقتصادي و فتنه انگيزهاي ملاكين غاصب. سه بار منافقين تصميم به ترور وي گرفتند: نقشه ها و كروكي منزل سيد احمد در يكي از خانه هاي تيمي به دست آمد. اما هر بار با عنايت خداوند از خطر محفوظ ماند. پس از كسب تكليف از محضر امام به عضويت شوراي سپاه منطقه 4 خراسان و سرپرستي واحد اطلاعات منصوب گرديد و خدمات ارزنده اي در اين راه به جاي گذاشت. پس از فوت پدر بزرگوارش به ناچار به بيرجند مراجعت نمود و به فعاليت هاي آموزشي و آموزش عقيدتي بين جوانان سپاه و بسيج و ساير ارگانها و نهادها پرداخت و بارها براي بررسي نيروهاي لشكر نصر 5 به جبهه رفت. همسر محترم ايشان مي گويد:« گاهي پيش مي آمد كه مدت بيست روز از احمد خبري نداشتيم پس از شهادت ايشان يكي از منافقين افغاني تعدادي از عكسهاي او را در سنگرهاي افغانستان به ما نشان داد. آن وقت متوجه شديم كه احمد در نهضت افغانستان عليه شوروي نيز سهيم بوده است.
جبهه و جنگ
در زمستان 1361 به همراه خانواده به خوزستان هجرت كرد تا در جبهه حضوري مداوم داشته باشد در اواخر همان سال بر اثر اصابت تركش مجروح شد و مدتي بستري گرديد پس از آن در عمليات والفجر1 مورخ 24/1/61 حماسه اي پايدار از خود به يادگارگذاشت. و در هنگام حمل مصدومين و شهدا بار ديگر مجروح شد اما در همان حال اسلحه آر. پي. جي يكي از رزمندگان را بر دوش نهاد و بر بلنداي خاكريز ايستاد و چندين تانك دشمن را منهدم كرد با اصابت گلوله هاي تانك هنگام اذان ظهر، جبهه شرهاني شاهد عروج پرستويي بود كه با پيكر مشرحه شرعه جام وصل را سركشيد، پيكر مطهرش پس از 25 روزدر بوستان شهداي بيرجند آرميد. اين زمزمه به يادماندني شهيد محقق گشت كه: « دوست دارم در جايي به شهادت برسم كه هيچكس مرا نشناسد و احمد صدايم نزنند و كسي جز خدا ناله هايم را نشنود.»
شهید حمید قبادی نیا در۲۳ مهر سال ۱۳۳۸ در خانواده ای مذهبی وعاشق اهل بیت(ع) در شهرستان آبادان به دنیا آمد. او فرزند دوم خانواده بود. پدرش از پرسنل بهداری آبادان و خود به عنوان راننده در یکی از بیمارستانهای آبادان خدمتگذار مردم بود. حمید دوران ابتدایی را در مدرسه جامی (ایستگاه۸) و دوران راهنمایی را در مدرسه فروغی گذراند. او عاشق کمک به محرومان بود وقتی می توانست کمکی به محرومان وضعیفان بنماید تمام وجودش سرشار از شادی کمک وشعف می شد. دوران دبیرستان او مصادف با سالهای قبل از انقلاب بود، حمید همراه دیگران از جمله جوانان مسجد مهدی موعود(عج) واقع در ایستگاه ۱۲ در راهپیماییها شرکت می کرد، حمید درد دین داشت و ایمان در تمام وجودش ریشه دوانده بود، او در همان زمانی که فساد بیداد می کرد هیچگاه پایش نلغزید ودچار آلودگی نشد. مردی صبور و بردبار که اگر دنیا به کامش بود سرمست نمی شد و اگر به زیانش بود سخت بردبار بود. او جوانی مودب و اهل کمال بود که این خصیصه مانند تاجی بر روی سرش می درخشید ودر میان دوستان مقبولیت خاصی داشت و بردلهای نیروهایش حکومت می کرد.
با پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پیوست و از اینکه خود را در زمره پاسداران حضرت روح الله(ره) می دید به پاسدار بودن خود افتخار می کرد. با شروع جنگ تحمیلی در نوک تیز پیکان مدافعین کیان اسلامیمان قرار گرفت و تا زمان شهادتش هرجا عملیات بود حمید هم بود. قامت استوارش در جنگ تن به تن گمرک از ناحیه کتف مجروح گشت ودر عملیات دیگری در خرمشهر مورد اصابت مستقیم تیر بار دشمن قرار گرفت و از ناحیه دست مجروح شد و در ذوالفقاری بارها به قلب دشمن شبیخون زد وحماسه آفرید.
خرمشهر، ذوالفقاری، ایران گاز، ایستگاه۷، اروند کنار، حمید را نیک می شناسند و هیچگاه او را فراموش نخواهد کرد و نامش چون نگینی بر تارک آنها می درخشد. عضویت در شورای فرماندهی سپاه آبادان، فرمانده عملیات، مسئول بسیج سپاه آبادان، از جمله مسئولیتهای او بود.
حمید عاشق ولایت بود و به امام علی بن موسی الرضا(ع) عشق می ورزید وبه همین جهت گردانش را به نام او مزین کرده بود و سرانجام او و گردان تحت امرش در عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه و دشت عباس به قلب دشمن زدند و او روز عملیات پیشاپیش نیروهایش به هدایت گردان و شکار تانکها می پرداخت که در جنگی نا برابر در محاصره تانکهای دشمن قرار گرفت و در حالی که به شدت مجروح شده بود عراقی ها در همین نبرد بالای سرش رسیدند و صلابت نور را دیدند وخنجر در بدن نازنینش فرو کردند و او این چنین رقابیه را به کربلا داد و پیکر پاکش همچون مولا موقتدایش چند روزی در بیابان ماند و سرانجام در خواب برای دوستانش پیوند محل شهادتش را نشان داد و پیکر پاکش به آبادان منتقل و در کنار همرزمان شهیدش آرام گرفت و اکنون حمید، پرچمی پر افتخار برای ایران و آبادان است.
سردار شهید خسرو امینیان در سال 1340 هجری شمسی در منطقه کارون شهرستان آبادان به دنیا آمد. دوران طفولیت و پس تحصیلاتش را در زادگاهش سپری نمود. وی در درگیری های خیابانی آبادان که منجر به شهید و مجروح شدن مردم آن زمان انقلاب شده بود نقش فعال داشت و از مؤثرترین و شجاع ترین نفرات در صحنه کشیدن مردم در صحنه بوده است.
شهید امینیان در اوایل پیروزی انقلاب تا شروع جنگ تحمیلی نقش به سزایی در کشف و خنثی سازی توطئه های منافقین و چریک های فدایی، پیکار داشته است.
او از افراد شناخته شده و کارآمد و مؤمن در بین مردم و انقلابیون جامعه بوده است و با شروع جنگ تحمیلی از ابتدای جنگ با قبضه توپ 106 در جبهه های آبادان با نیروهای زرهی و مکانیزه عراق درگیر شد و به اتفاق همرزمانش خواب راحت را از دشمن گرفت. در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کرد و ضربات سنگینی بر ماشین جنگی عراق وارد آورد که در نهایت منجر به شکستن حصر آبادان می شودو وی در ادامه برای مدتی رهسپار کردستان گردید و در آن جا رشادتهای زیادی از خود نشان داده و با شروع عملیات های خیبر و بدر به خوزستان بازگشته و به دفاع می پردازد. در سال 1364 باتوجه به توانایی هایی که داشت به سمت جانشین ادوات قرارگاه کربلا منصوب و مأمور تشکیل گردان مستقل ضر زره ذوالفقار می گردد. ایشان با سعی و تلاش شبانه روزی موفق شد این گردان را که متشکل از دو گروهان ضد زره موشک تاو و مالیوتکاویک گروهان مینی کاتیوشا تشکیل و سازماندهی کند و در عملیات های موفق والفجر8 و کربلای 1 با منهدم کردن تعداد زیادی از تانک های دشمن ضربه سنگینی به زمان زرهی عراق در این مناطق وارد آورد.
شهید امینیان در ادامه کار فرماندهی گردان مستقل پیاده را زیر نظر قرارگاه کربلا به عده گرفت و در مناطق کربلای5 در پنج ضلعی مستقر شد و در نهایت در تابستان 67 در مقابل با تک دشمن به درجه ی رفیع شهادت نایل گردید و تا آسمان شهیدان پر کشید و جاودانه شد.
از خصوصیات بارز آن شهید آمادگی همیشگی برای نبرد بود. ایشان به افرادی که از نظر مالی و امکانات زندگی ضعیف و نیازمند بود شخصاً کمک کرده و دیگران را نیز دعوت به کمک می نمود تا مطمئن شود که مشکل رفع شده. از جذابیت خاصی برخوردار بود و مسائل نظامی و عملیاتی را خیلی سریع فرا می گرفت و بکار می برد.
روحش شاد
در خانواده ای پر فضیلت قدم به عرصه ی وجود گذارد. نامش را حسین گذاشتند تا روزی همانند سید و سالار شهیدان امام حسین علیه السلام خون خود را تقدیم به اسلام نماید.
در بیست و ششم آذر ماه سال 1336 در شهر آبادان متولد شد. کودکی فوق العاده زیبا و دوست داشتنی که تولدش سبب خیر و برکت در خانواده گردید. دوران تحصیلات خود را با موفقیت پشت سر گذاشت. سال 1353 موفق بع اخذ دیپلم طبیعی گردید.
جوانی که به مهربانی و صفا و صمیمیت شهرت داشت در سال های قبل از انقلاب ندای «هل من ناصر» امام را به گوش جان شنید و در زمره ی یاران او قرار گرفت و با شرکت در راهپیمایی ها همراه و همگام با مردم خداجوی جزء تاریخ سازان ایران زمین شد.
با بارور شدن درخت تناور انقلاب اسلامی به جمع مدافعان فرهنگی و امنیت انقلاب پیوست و در برپایی امنیت در شهر آبادان نقش چشمگیری داشت. با هجوم ارتش تا به دندان مسلح عراق او به اتفاق برادر و همرزمانش به دفاع از مرزهای کشور پرداخت که در همان ابتدای جنگ برادر دلاورش حمید در آبادان پپ شد و شهر آبادان را به عطر شهادت معطر کرد.
وی به لحاظ حضور مستمر در جبهه همراه با توان بالای نظامی او به مسئولیت های مختلف منصوب شد و تا زمان شهادت در گوشه و کنار کربلای جنوب جانانه جنگید و سرانجام در حالیکه جانشین عملیات قرارگاه نجف را به عهده داشت در شرق دجله در تاریخ 23/12/63 در عملیات بدر به مولایش حسین علیه السلام اقتدا نمود و کربلایی شد.
در طلوع خورشید مرداد ماه سال 1340 در شهرستان مسجد سلیمان به دنیا آمد و در سن 6 سالگی به دبسان رفت. دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت به پایان رسانید و در همان سال ها بود که به اتفاق خانواده به لحاظ شغل پدر به آغاجاری مهاجرت نمود. در خرداد ماه سال 1358 موفق به اخذ دیپلم در رشته ی برق گردید و با تأسیس سپاه آغاجاری به جمع سبزپوشان دشت شقایق پیوست؛ شور انقلابی در وجودش موج می زد و هنوز چند ماهی از ورود ایشان به سپاه نگذشته بود که عوامل شیطان صفت به سرکردگی استکبار جهانی فتنه ی گنبد را به راه انداختند. به لحاظ وجود شور اسلامی- انقلابی و به خاطر دفاع از حدود اسلام او نتوانست آرام بگیرد و به اتفاق شهیدان ایرج دستیاری و یکی از برادران به صورت داوطلب مرخصی گرفتند و با استفاده از مرخصی به گنبد رفتند.
در ابتدای سال 1359 سپاه آغاجاری برای تقویت نیروهای مرزبانی در مرزهای جنوبی خرمشهر خصوصاً محور شلمچه او را با اتفاق جمعی از سبزپوشان از جمله سعید پرخیده به آن دیار اعزام می نماید و به دنبال آن در نیمه ی دوم تابستان سال 1359 یک گروه 22 نفری از سپاه آغاجاری و جمعی دیگر از سپاه اهواز برای تقویت سپاه کردستان عازم غرب کشور می شوند که نقش عمده ای در برپایی امنیت و سرگوبی منافقین و گروهک های ضد انقلاب داشتند.
فرهاد در کردستان از ناحیه ی کتف چپ مجروح شد و این مجروحیت مصادف با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه کشور اسلامی مان گردید. او در برگشت به عنوان فرمانده عملیات سپاه انتخاب شد و در همان آغاز جنگ به جبهه اعزام شد.
در عملیات های خمینی روح خدا، فرمانده کل قوا در محور نهر مارد در جبهه ی دارخوین، شکست حصر آبادان (ثامن الائمه) خوش درخشید؛ بعد از بازگشت از جبهه به سمت قائم مقام سپاه پاسداران آغاجاری منصوب شد و تا آغاز عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان ابوالفضل شرکت جست که از ناحیه ی کتف راست مورد اصابت تیر مستقیم خصم قرار گرفت و مجروح شد. بعد از عملیات بیت المقدس به عنوان مسئول ستاد تیپ انتخاب شد و عاقبت آن جوان خستگی ناپذیر در آخرین روزهای ماه رمضان سال 1361 مصادف با 28 تیرماه با آن چهره ی پاک و آرامش به آسمان شهادت پر کشید.
سردار سرتيپ پاسدار نور علي شوشتري در سال 1327 در روستاي سر ولايت شهرستان نيشابور به دنيا آمد.
وي كه از فرماندهان پر افتخار و يارگاران نامدار دفاع مقدس محسوب مي شود در دوران قبل از انقلاب با ارادت ويژه اي كه نسبت به مقام معظم رهبري حضرت آيت الله العظمي خامنه اي داشت و به طور مرتب در جلسات ايشان شركت مي نمود و بدين طريق با فضاي مبارزه ارتباط داشت. در دوران بعد از انقلاب و مخصوصاً در زمان دفاع مقدس نيز در عمليات هاي مختلف - خصوصاً در جبهه جنوب - حضور فعال داشت.
سردار شوشتري كه افتخار همرزمي شهيدان بزرگواري همچون شهيد باكري و شهيد برونسي را در كارنامه زرين خود دارد در اكثر عمليات ها با مسئوليت هاي مختلف به ويژه فرماندهي محورهاي عملياتي حضوري فعال داشت كه هفت بار جراحت شديد و تحمل رنج و درد ناشي از آن ماحصل اين حضور فعال و مخلصانه بود و بدين ترتيب افتخار جانبازي را چون برگ زرين ديگري براي كتاب زندگي سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد.
با وقوع عمليات مرصاد وي به توصيه مقام معظم رهبري مسئوليت اين عمليات غرور آفرين را بر عهده گرفت و به نقل از شهيد صياد شيرازي فرماندهي خوبي از خود به نمايش گذاشت تا جايي كه در تماس مرحوم حاج سيد احمد خميني با وي و ابلاغ گزارش پيشرفت عمليات توسط آن مرحوم به امام خميني (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتري مي فرمايند: "در اين دنيا كه نمي توانم كاري بكنم. اگر آبرويي داشته باشم در آن دنيا قطعاً شما را شفاعت خواهم كرد. "
فرماندهي لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشيني فرمانده نيروي زميني سپاه بخشي از مسئوليت هاي اين فرمانده بزرگ و شهيد والا مقام است. وي از اول فروردين 88 نيز با حفظ سمت، فرماندهي قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق گرديد با تلاشي پيگير و مجاهدتي خستگي ناپذير ايجاد اتحاد بين طوايف شيعه و سني را در اين استان به افتخارات خود بيفزايد.
سردار شهيد نورعلي شوشتري كه سال هاي متمادي منصب خادمي افتخاري بارگاه ملكوتي امام رضا را نيز عهده دار بود بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در ميدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تكه تكه شود.
سردار شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و فرمانده قرارگاه قدس كه در تدارك برگزاري همايش وحدت سران طوايف در استان سيستان و بلوچستان بود در 27 مهر 1388 در اقدامي تروريستي به فيض شهادت نائل آمد.
بهروز غلامی در سال 1334 در استان آذربایجان شرقی، شهرستان کلیبر در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در مدارس تبریز و اردبیل به تحصیل پرداخت سپس همراه خانواده ی برادرش به خوزستان، شهر اهواز مهاجرت کرد و سکونت گزید. تحصیلات دبیرستان خود را در اهواز گذراند. وی در اوایل جوانی نیز به کار یادگیری قرآن و فرایض دینی علاقه ی وافر داشت و زمانیکه ظلم و فساد بیداد می کرد آن جوان خوش اندیشه ضمن رعایت احکام اسلام، با یاد خدا روزگار می گذراند. پس از اخذ دیپلم به خدمت سربازی اعزام و در شهر بندر عباس مشغول به خدمت شد.
طلوع فجر دمیدن آغاز کرد، او در چندین مرحله از سربازی فرار کرد تا در تظاهرات و راهپیمایی های مردم تهران شرکت کند. با پیروزی انقلاب و انفجار نور در همان اوایل انقلاب در ارگانی به نام « جوانمردان» فعالیت کرد و به دنبال آن یکی از مؤسسین سپاه خوزستان خصوصاً در مبحث آموزش شدند و به اتفاق شهید علی غیوراصلی پادگان آموزشی بزرگی را راه اندازی نمودند. کلیه ی پاسداران استان خوزستان در آن پادگان آموزش نظامی فرا گرفتند که حقیقتاً آن مرکز آموزش باعث خدمات فراوانی به سپاه و جنگ عرضه نمود. اکثر فرماندهان یگان های سپاه عموماً آموزش های خود را در این پادگان فرا گرفتند.
با شروع جنگ تحمیلی و هجوم ارتش تا دندان مسلح عراق به خوزستان و تصرف قسمت وسیعی از خاک کشورمان، وی با تشکیل اولین گروه چریکی به دشمن در مرزهای جنوبی شبیخون زد و با گروه اندکش به مبارزه با لشکرهای مجهز دشمن می رفت. آن سرو خرامان و قهرمان به علت دفاع مورد بازخواست بنی صدر، فرمانده کل قوای وقت، قرار گرفت و به همین جرم محاکمه صحرایی شد. بعد از عزل بنی صدر مجدداً به جبهه بازگشت و در وجب به وجب خاک خوزستان حماسه آفرید.
شهید بهروز غلامی در یکی از عملیات ها در حال نجات جمعی از یارانش که به محاصره ی دشمن در آمده بودند، مورد اصابت 7 الی 8 تیر خصم قرار گرفت. خود شهید در خصوص مجروحیتش می گوید: «در بیمارستانی در تهران بستری بودم و در حالی که بدنم باندپیچی شده بود خوابیده بودم. پیرزنی در حال گریه کردن پیشم آمد، به او گفتم: مادرجان، گریه نکن فرزندت را عمل می کنند و إنشاءالله خوب می شود. پیرزن که به شدت گریه می کرد گفت: پسرم من برای فرزندم گریه نمی کنم، برای شما گریه می کنم که یک جای سالم در بدنت نمانده است...»
او پس از مداوا به اهواز بازمی گردد و مجدداً به جبهه اعزام می شود. او شمع محفل فرماندهان سپاه خوزستان بود و به لحاظ توان بالای نظامی به سمت فرماندهی تیپ امام حسن علیه السلام منصوب شد و در عملیات های مختلف شرکت نمود. او ویگان خدمتیش چنان ترسی در دل دشمن انداختندکه رادیو عراق به صراحت نسبت به وی فحاشی می کرد.
با تدابیر بهروز غلامی شناسایی لازم در فاو در سال 1362 انجام شد که دو سال بعد منجر به عملیات والفجر8 گردید و در عملیات خیبر در دل هور به لشکریان سیه دل هجوم آورد. در همان شب اول گردان های تحت امر شهید بهروز غلامی به اهداف خود رسیدند که در ادامه عملیات، بهروز، آن جوان زیبا و شجاع سپاه در خون خود غلتید و تا آسمان زیبای شهادت پر گشود ولی هنوز نام وی در خوزستان با قداست خاصی تلاوت می شود و سمبل شجاعت ملت ایران است.
شهید موسی اسکندری بعد از شهادت بهروز غلامی گفت: «مغز و روحم را از دست دادم».
بس که گفتم و گفتند از شهیدان شهیدان را شهیدان می شناسند
مجید جوانی پر شور از قبیله ی بی قراران بود. شاهدی بی باک در عرصه ی خوف و خطر. تولد او را در سال 1337 از سرزمین بهبهان نگاشته اند. هوش و ذکاوت او در ایام تحصیلاتش زبانزد ام و خاص بود. بگونه ای که پس از اخذ دیپلم ریاضی موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد و سپس با موفقیت در آزمون سراسری وارد دانشگاه شد. او ابتدا در رشته ی شیمی و فیزیوتراپی و رشته ی پزشکی قبول شد، که او رشته ی پزشکی را برگزید. در این هنگام روح بیدار امام (ره) در کالبد مجید و دیگر جوانان سبز سیرت این دیار حرارتی افکند که این رژیم منحوس پهلوی را به آتش خشم کشید. شهید بزرگوار مجید بقایی با همکاری سردار محسن رضایی و دوستانش در گروه منصورون صدمات زیاردی به پیکر از هم گسسته ی نظام ستمشاهی زدند. این عده با هدایت راهپیمایی ها و انجام عملیات بزرگ چریکی در اوج درگیری قیام شکوهمند انقلاب اسلامی نقش داشتند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی با شروع جنگ تحمیلی مجید به دفاع از ارزش های الهی آن پرداخت که امام راحل احیاگر آن ها بود. روح ناآرام مجید در تمام صحنه های انقلاب اسلامی از حضور در کمیته تا جهاد سازندگی و سپاه و مبارزه با گروهک های چپ و منافق و ... نقش برجسته ای داشت. او از هنرمندانی بود که با کارهای گرافیکی، نقاشی، خوشنویسی، هنر خویش را در خدمت انقلاب اسلامی عرضه داشت. مجید که سال چهارم پزشکی را می گذراند حضور در میادین دفاع مقدس را بر همه چیز ترجیح داد و همپای یار دیرینه اش سردار شهید اسماعیل دقایقی در برهه ی حساس شگفتی آفریدند. از فرماندهی جبهه ی سپاس شوش و لشکر فجر تا فرماندهی قوای یکم کربلا و حکایت ها و خاطرات شیرینی که از مدیریت نظامی، حسن خلق، عبادات، شوریدگی و حماسه ی آزادیبخش و ابعاد دیگر شخصیت ممتاز او بر جای ماند، تا نوشیدن شربت شهادت از دست ساقی ازل از بارزترین خصوصیات اخلاقی مجید و تواضع و حسن خلق بود و شاید این خود یکی از اساسی ترین مجوز به کمال رسیدن مجید بود و هنوز با گذشت سال ها یارانش مجید مهربان را فراموش نکرده اند. دریابان شمخانی در این مورد می گوید: «اصلاً مجید خودش بسیجی بود اگر می خواستید بدانید بسیجی چه کسی است باید سراغ مجید می رفتید. البته بسیج به مفهوم از جان گذشتن، ولایت حضرت امام، به مفهوم منتظر امام زمان(عج)، به مفهوم ذوب شدن در خط امام حسین(ع)، پاسداران فراوانی هستند که بسیجی اند یکی از این پاسدارها مجید بود.»
شهید بقایی در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده قرارگاه فجر در طرح ریزی و هدایت یگان ها ی عمل کننده نقش بسیار مهمی داشت و سرانجام آن بزرگ مرد در تاریخ 61/11/9 در آستانه عملیات والفجر مقدماتی به اتفاق سردار سرکشکر شهید حسن باقری جهت بررسی منطقه عازم منطقه ی عملیاتی فکه شد و در حالی که آیه ی « یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی والدخلی جنتی» را تلاوت می کرد، به نفس مطمئنه رسید و در میان اندوه مردم خوزستان در یک تشییع بی سابقه در زادگاهش به خاک سپرده شد.
در افق بی کران گوهری را می دیدم که چشمانم را خیره و مات می کرد. نور وجودش روشنایی را از روز ربوده و سوز و گریه های نمازش ملائک را مجاب می کرد که چرا خداوند امانت سنگین خویش را به انسان سپرد. امانتی که کوه ها و زمین و آسمان را مقهور خود ساخته بود.
در کهکشان خیالم سیری به محرم سال 1340 می زنم؛ هنگامی که زمین و آسمان در سوگ وارثان آدم گریان بودند، تولد پسری رقم خورد که به احترام اباعبدالله الحسین علیه السلام نامش را اکبر گذاشتند.
سال 1353 شهر و دیارش را به مقصد شیراز ترک کردند و در سال 1356 دوباره به منزل و مأوای خود برگشتند. اکبر چون دیگر هم میهنانش با شروع انقلاب خودش را وقف خدمت به اسلام و مردم کرد و توانست توشه ی زیادی به اندوخته های روحی خود بیافزاید. در سال 1358 به عضویت سپاه درآمد و در صحنه ها آماده ی جان فشانی شد و در مسئولیت های مختلف از جمله مسئول تحقیقات نظامی قرارگاه کربلا، مسئول آموزش تیپ 72 و مسئول تخریب تیپ قرارگاه خاتم الانبیاء انجام وظیفه نمود. در بمب گذاری های مزدوران عراقی او و دیگر یاران پاسدارش را می بینیم که تن را سپر بلا می کند تا به مردم بی دفاع آسیبی نرسد.
اکبر! وقتی یادت را از آیینه ی فکرم عبور می دهم تزلزل و حقارت تندبادهای وحشت و تردید را می بینم که در مقابلت به زانو در آمده ام و ترنم ترانه ها یقین و استقامت را از پیکار عارفانه ات می شنوم. ای پاسدار جان بر کف!
تو را می بینم که در عملیات ثامن الائمه جهت شکست حصر آبادان چنان بدنت غرق در خون بود که امیدی به زنده ماندنت نداشتیم، اما حضرت دوست تو را برای روز مبادا می خواست، برای روزهایی که دشمن حقیر را به ویل هلاکت و تباهی بیفکنی.
راستی یادت هست که در آن عملیات غرور آفرین چه کردی؟ یک تنه به خاکریز تبای و انحراف و جهل هجوم بردی و با آنکه قوم دون و ددمنش زخمهای زیادی بر پیکرت وارد آوردند ولی با توکل و استقامت سبزت، خود را به آن ها رساندی و باور کن بچه ها وقتی جسارت و دلاوریت را دیدند با روحیه ی دو چندان در آن شب دشمن را به تسلیم وا داشتند و زمزمه ی کلام وحانیت آیه ای از قرآن بود که «ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم» سرانجام در عملیات کربلای شلمچه در سال 1365 سبز و برای همیشه جاوید شدی و نامت در زمره ی کربلا آفرینان ایران زمین قرار گرفت.
خوش خُلق بود و مهربان، صداقت در وجودش موج می زد. دستهایش به مهربانی باران بود. لبخندهای ملیح و مهربانش هیچ گاه قطع نمی شد. اگر لحظه ای او را می دیدی گویا سال ها او را می شناسی. با نگاه های نافذ و مهربانش قلب تو را تسخید می کرد.
در سال 1335 در شهر اهواز طلوع کرد. نامش را حمید گذاشتند تا پسندیده دو عالم گردد. دوران تحصیلات دبیرستان را در اهواز سپری نمود و موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. سال 1354 به سربازی رفت و در آن سال های خفقان زده به توزیع پیام های امام خمینی(ره) و مطالعه ی کتب ممنوعه ی انقلابی اقدام نمود که بارها توسط حفاظت محل خدمتش مورد بازجویی قرار گرفت. بعد از اتمام خدمت به اتفاق سردار شهید محمدرضا پورکیان «تشکل سربازان گمنام» را در دانشگاه شهید چمران اهواز راه اندازی نمود و به فعالیت سیاسی پرداخت.
شهید حمید معینیان عاشق ولایت بود و سعادت دو دنیا را در توکل به خداوند متعال و اطاعت از دستورات ائمه ی اطهار می دانست. مجموعه ی سجایای اخلاقی و جاذبه ای قوی از او انسانی وارسته ساخته بود. وی حلال مشکلات دوستان و بستگان بود. او خدمت به مردم را سرلوحه ی کارهای خود قرار داده بود.
شهید حمید معینیان در گفته ها و رفتارها امام بسیار ریزبین بود و آنچه ولایت فقیه زمانش مطرح می کرد همان را موضع خود می ساخت. از تزویر، مکر و ریا و حیله گری به شدت بیزار بود.
با پیروزی انقلاب به سپاه پاسداران پیوست و تمام همت خود را جهت نیرو سازی بکار گرفت و با آغاز جنگ تحمیلی در مسئولیت های مختلف از جمله جانشین و سئول واحد اطلاعات جوب، مسئول واحد اطلاعات عملیات قرارگاه کربلا، مسئول طرح و عملیات سپاه هشتم قدس منطقه ی 8 ایفای نقش نمود و در ادامه ی خدمت به لحاظ ضرورت آموزش مجدداً به پادگان شهید حبیب اللهی مأمور و به عنوان جانشین معاونت آموزش مرکز آموزش پادگان شهید حبیب اللهی مشغول به خدمت گردید. ضمن اینکه در عملیات یاور فرماندهان قرارگاه کربلا بود و سرانجام آن جوان وارسته ی سپاه حضرت روح الله در ادامه ی عملیات کربلای 4 بر اثر بمباران خوشه ای هواپیماهای دشمن، خورشید وجودش غروب کرد و در آسمان شهیدان طلوع کرد.
خیبری بود و اهل نی، اهل سوز، حماسه ساز کم نظیری که وجب به وجب مرزهای جنوب شاهد خلق حماسه هایاوست. او عاشق خدمت در گمنامی بود. ترس در وجود او معنا نداشت و منبع مهم و مطمئنی برای یگان های رزم در بُعد شناسایی و اطلاعاتی بود.
نامش حمید و شهرتش رمضانی است. به سال 1341 در شهرستان اهواز در میان خانواده ای متدین و مذهبی و اهل فضل و کمال چشم به جهان گشود. در سنین ودکی در حوضچه ای به عمق 1/5 متر غرق شد که به صورت معجزه آسایی نجات یافت. پدرش کارگاه تراش کاری در شهر اهواز داشت و بدین طریق روزگار می گذراند. او هنگام حمله ی رضا خان برای کشف حجاب در حرم امام رضا(ع) شاهد اوج رذالت رژیم پهلوی بود.
حمید تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را در اهواز گذراند و موفق به اخذ دیپلم ریاضی گردید. او سرشار از شور و طراوت بود و از همان دوران نوجوانی در جبین خودش سعادت را می دید.
در بحبوحه ی فعالیت های سیاسی علیه رژیم پهلوی به مبارزات خود شکل تازه ای بخشید و در مسجد طالب زاده برای اقامه ینماز حضور پیدا می کرد و اندک زمانی بعد به جمع جوانان مسجد جزایری که فعال ترین گروه سیاسی شهر بودند پیوست.
حمید از استعداد تحصیلی بالایی برخوردار بود و چند بار در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته های مختلف از جمله الکترونیک قبول شد. وقتی خانواده پیشنهاد اعزام به خارج جهت تحصیل در کنار دو برادرش می دادند می گفت: «جبهه های جنگ خود دانشگاه بزرگی است» حمید جهاد را درسی از درس های بهشت می دانست و آن را بر همه چیز مقدم می دانست. با شروع جنگ تحمیلی همراه دیگر جوانان غیرتمند اهوازی به جبهه شتافت. ابتدا در کنار سردار شهید درافشان در گردان رزمی کربلای سوسنگرد، فارسیات، خرمشهر و بستان حماسه آفرید و اندکی بعد به لحاظ شایستگی و تبحر فوق العاده وی در شناسایی در مسئولیت های اطلاعاتی منصوب گردید و تا زمان شهادتش هیچ گاه جبهه را ترک نکرد و با تشکیل قرارگاه نصرت به فرماندهی گردان شناسایی 313 منصوب گردید.
حمید اعجوبه ی شناسایی بود. نفوذ حمید به قلب دشمن و شناسایی های مکرر وی چنان غیر قابل تصور بود که گاه موجب شگفتی می گردید. او روزهایی از قرارگاه ناپدید می گردید و بعد از مدتی با اطلاعات ذی قیمتی از دل سپاه دشمن برمی گشت.
حمید در شناخت منطقه ی هورالهویزه و عملیات خیبر نقش عمده و اساسی داشت. زمانی که منطقه صعب العبور و نیزار هور هیچگونه معبری جهت تردد نداشت او روزها و شبها به شناسایی می پرداخت تا از منطقه اطلاعات جامعی به دست آورد و بعدها همین اطلاعات و ارائه آن به فرماندهی کل سپاه، شالوده عملیات خیبر گردید. او در جنگ تحمیلی و مأموریت های شناسایی به زیارت مولایش امام حسین(ع) و مرادش ابوالفضل العباس(ع) رفت.
رازداری حمید مثال زدنی است و تا زمان شهادتش حتی خانواده به موقعیت و مسئولیت هایش واقف نشدند. او به فراگیری فنون نظامی و تخصصی فوق العاده اهمیت می داد و سعی می کرد که تمام فنون نظامی را خود و نیروهای تحت امرش بیاموزند و در این راستا کلاس های مختلف از جمله غواصی، تاکتیک، شناسایی، شلیک با سلاح های سنگین را برپا می کرد و علاوه بر اعزام نیروهای زبده جهت شناسایی خود شخصاً به شناسایی می رفت و از مناطق مختلف عکس و اطلاعات تهیه می کرد شناسایی های مهم و حساس را شخصاً انجام می داد.
معاون محور فارسیات و خرمشهر، مسئول محور اطلاعات شناسایی سوسنگرد و بستان، مسئول واحد اطلاعات، فرمانده گردان قرارگاه نصرت، مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه ششم، مسئول معاونت اطلاعات سپاه ششم امام جعفرصادق(ع)، از جمله مسئولیت های آن قهرمان خستگی ناپذیر سال های دفاع مقدس است و نهایتاً آن گل گلزر باغ ولایت در روز چهارم خرداد ماه سال 1367 سرود شهادت خواند و با بهترین هدیه به پیشگاه معبودش خداوند متعال شتافت.